ريسمان؟!

     
دلم می‌خواهد به ریسمانی چنگ بزنم که مرا از این سرگشتگی نجات دهد. بهانه‌ای که برای چند لحظه از ناهنجاری‌های دنیای اطرافم دور شوم. بارقه‌ای که چشمانم را بر فروزد، روزنه‌ای که از آن به خوبی و نیکویی چشم بدوزم و شربتی که شیرینی‌اش، تلخی از کامم بزداید...
وقتی زمین تنگ می‌شود، قفس می‌شود، به هر ریسمانی حتی از نوع پوسیده‌اش، می‌آویزم که مرا از ذلت آن جدا کند، به هر دستاویزی چنگ می‌زنم که مرا برای لحظه‌ای چند آرامش ببخشد اما کجا آرامش؟!
در زمین و زمانه‌ای که آینده مبهم است، که رنگ آینده را نمی‌دانم، در زمانه‌ای که اعتماد کردن سخت است، که تنهایی بالاپوش همیشگی‌ام شده، بیش از هر زمانی به خدا نیاز دارم اما دور است. در زمانی که هر مفرّی بسته است، گناه است...
   
تهیدستم...
   
در لحظه سقوط به قهقرایی تاریک و مبهم، چنگ زدن از ریسمانی پوسیده به دیگری و باز هم افیون و درمانی موقت و بیهوده اما تا به کی؟!
     

/ 5 نظر / 5 بازدید
آرمان

سلام متحد عزيز. حوبی؟ من اين مدت وقت نداشتم که بيام و پرشين بلاگ رو هم نمی دونستم که تغيير کرده. جانا سخن از زبان ما می گويی. می خوام سرقت ادبی انجام بدم و مطلبت رو در وبلاگ خودم بيارم. بااجازه.

سخت گير

دانيال

از انتهای خانه من که با جهان يکسان نيست - زبان لکنت دارد و جاده انبوه از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصله روشن کردن چراغ نداد- تو هميشه در نور هم به من کبريت تعارف می کردی - يادت نيست - من در باران کبريت را روشن می کردم و برای اين روشنايی محدود می گريستم...

انوشه

سخت گيرد روزگار بر مردمان سخت گير. ( البته اين رو واسه خودم هم بايد بنويسم.) فکر کنم اگر چند لحظه فکر نکنی زندگی قشنگ تره. از زندگی لذت بردن به تنها چيزی که احتياج نداره منطقه!

گاو مشتی حسن

قاعدتا يا بايد يه متن احساسی بنويسم يا نصيحتت کنم. هيچ کدومو بلد نيستم. فقط ميفهمم چی ميگی.