برای تو خاموشم...

 
یادت هست آن روز را که باران می‌بارید و همه جا تاریک بود؟ تو روی پله‌ها نشسته بودی و برایم آواز محلی می‌خواندی تا از تاریکی نترسم...
کاش بودی و می‌دیدی که چگونه ترس در وجودم رخنه کرده و جای دستانت بر روی شانه‌هایم خالی‌ست...
هنوز فراموش نکرده‌ام آن روز را که گفتی: «خیالم از این دختر راحت است... خودش گلیم‌اش را از آب بیرون می‌کشد.»...
نیستی که ببینی چگونه در قعر تاریکی فرو رفته‌ام، تقلا می‌کنم و جان می‌کنم و حتی یک نفر دست به‌ سویم دراز نمی‌کند... کاش بودی و برایم آواز می‌خواندی...
چند وقت پیش یاد روز سفرت افتادم... همه بودند... همه در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند. صدایم زدی، دستم را گرفتی و مثل همیشه فشارش دادی. خودت بودی. افسوس که نفهمیدم. کاش هیچوقت آن اتاق را ترک نمی‌کردم. بعد از تو خیلی چیزها یادم رفت. صدا کردنت یادم رفت، نماز خواندنت...
این خانه رنگی از تو ندارد جز درد... کاش دیوار خانه خاطرات‌مان فرو نمی‌ریخت... آن حیاط... آن درخت گلابی... آن بوته یاس...
شش سال است که رفته‌ای و انگار همین دیروز بود سفر دو نفری‌مان به مشهد...
کودک بودم و به واقعیت ثروتی که داشتم ناآگاه... حالا بزرگ شده‌ام اما تو نیستی که ببینی...
  
دلم برایت تنگ است...
 

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

روحش شاد... اون هست و مي‌بينه، يادت نره!

سميه

از صبح بغض گذاشتي تو گلوم دختر! با چه حالي اين رو نوشتي كه من به اين حال افتادم؟

انوشه

اشکم رو دراوردی دریاجان. چقدر قشنگ می نويسی. من مطمئنم که هنوز هم خيالش راحته از بابت تو.

گاو مشتی حسن

اين چه دردی بود که بعد از ۶ سال هنوز انقدر داغ و تازه است؟

امير

تو اگر دريا باشی آسمان و آسمانيان مهمان تو اند هميشه تا ابد

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت این شام صبح گردد و این شب سحر شود

طاهره

این من بودم بدون نام الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را بخند دریا خانم بخند حتی شده به تلخی

آرش

سلام اومده بودم عيد رو تبريک بگم که تو گلوم خشکيد! روحش شاد..

در دل دريا اگه آتشفشان گير بياد بدجورش گير مياد!

مي‌دوني! هميشه به سميه گفتم كه دريااز اون آدماي مستقل و استواره. اونايي كه هيچ‌چيزي نميتونه ظاهرشون رو ناراحت كنه. اونايي كه هميشه شادياشون رو قسمت مي‌كنن با ديگران. از اونايي كه تو اين جامعه و زندگي خيلي سختي ميكشن اما هيچوقت قامتشون خميده نشون نميده يا ظاهرشون عبوس و بي‌حال. حالا اين رو هم بخودت ميگم: آدمايي كه استوارند و مستقل، تنهان و با تنهايي خو نگرفته. شادي سپر غمهاشونه و درونشون متلاطم از آرامش بيرونشون. هيچوقت يادم نمي‌ره اون روزا رو، بعد از يه غيبت هولناك دوباره كه اومدي شاد بودي و سرحال. مثل هميشه. انگار كه نه انگار.

عيار تنها

من هم خاموشم! درد تازه! مشهد... دعا ... زیبا نوشتی و دلپذیر روحش شاد.