يلدای انتظار...

 
از یلدا خاطره ‌زیاد دارم... یه عالمه اولین و آخرین رو برام تو خودش جا داده...
دور هم جمع شدن‌هاش، کنار هم بودن و سر به سر هم گذاشتن‌هاش رو دوست دارم... با کلی خوراکی هیجان‌انگیز مامان‌پز...
نشخوار بعضی خاطراتم رو دوست ندارم اما نمی‌دونم چرا امشب از این رنج لذت می‌برم... یلدای ۸۰... ۸۱... ۸۵... هرچند اگر دست من بود و تکرارشدنی، من شب یلداهای کودکی رو با کرسی‌های خونة مادربزرگ و خوراکی‌های خوشمزة روش ترجیح می‌دادم... خوش به اون دوران که کلی درس و مشق رو به ذوق مهمونی شب، تخته‌گاز می‌نوشتیم... چقدر مهمونی‌های پرجمعیتِ اون‌وقت‌ها رو دوست داشتم... دلم خواست... مثل هزار تا خواستنیِ دور از دسترسِ دیگه...
امشب یه جوری‌ام...
 
پ.ن: من از آن روز که در بند توام، آزادم...
 

/ 1 نظر / 8 بازدید
آرمان

سلام. من با کمی تاخير برگشتم. بيا سر بزن متحد.