پرحرفی، مخفیگاهی امن‌تر از سکوت برای من...

 
یکی از بزرگترین لذت‌ها و هیجان‌های زندگی‌ام خرید کردنِ. همیشه از خرید، اونم از نوع بدون برنامه‌اش حس خوبی بهم دست می‌ده... یه جور حس نو شدن یا تجربه کردن یه چیز جدید... گاهی که حالم گرفته‌ست، خریدن یه چیز نطلبیده حالم رو جا میاره... البته الآن مدتی هست که به بیماری «خریدهای ناگهانی»ام غلبه کردم و حساب‌شده‌تر خرید می‌کنم اما خُب ترک عادت که نمی‌شه کرد!
 
پ.ن: خدا رو شکر MP3 Player اختراع شد که چرندیات راننده ماشینی که پا به پام موقع پیاده‌روی میومد رو نشنوم! مردکِ ...، لذت پرسه زدن تو کتاب‌فروشی‌های انقلاب رو کوفتم کرد؛ هرچند در اینجا هم باز بابت اختراع این تکنولوژی ذی‌قیمت خدا رو شاکرم! دیگه حوصله‌ام داره سر می‌ره. ردپای اینجور مزاحمت‌ها رو دیگه مستقل از زمان و مکان و سوژه، می‌شه همه جای زندگی دید.
 
پ.ن: امشب خیلی حس پرحرفی دارم اما ساعتی که برای بیدار شدن فردا صبح کوک کردم بیشتر از این مجال بیدار موندن و تخلیه این حسم رو بهم نمی‌ده...
 

/ 2 نظر / 7 بازدید
سمیه

من فکر می کردم چند سالیه که جامعه خوب شده و از این اتفاقها دیگه نمی افته. تا اینکه یک روز موقع خرید و گشت در گلستان دوباره نگاه ها و صداهای عجیب غریب می شنیدم . علت را فهمیدم: باورتون میشه؟؟؟ حلقه ام تو دست راستم بود !!!

انوشه

من وقتی عصبانی ام بايد خريد کنم. حالا شده يک آدمس ها! ولی بايد برم يک چيزی بخرم.