نان...

       
گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملاً از خود بی‌خود می‌کرد و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ‌چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان...
چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست، نان...
     
(نان سالهای جوانی از هانریش بل)
     

/ 10 نظر / 5 بازدید
زينب

باز خوبه گوش درد نداشته مثل من!

آيينه

شعر قشنگی بود.از اون شعرها که هرکسی بخوندش ياد يه چيزی می افته و نان براش تجلی يه چيز يا يه کس يا ...تو زندگيش می شه

دريا

شعر؟!

سخت گير

خب كتاب عامه پسند خوندي پس...

گاو مشتی حسن

يه زمانی ميشد گفت نان يه تمثيلی از يه چيز ديگه است... ولی غم انگيزه که اين روزا برای خيلی ها اين نان تمثيل خود نان شده...

اميرعلي

سمبوليسم! چرا سمبوليسم؟ در پرده ننويسيد! مردان خدا پرده پندار دريدند....

سخت گير

من هنوز دارم سعی می کنم کمی درکت کنم ...